وبلاگ حرفه و فن
حرفه و فن

سفره خالی

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد "کهنه قالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست
اول ماه است ؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتـفاقا مــادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن ، خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد
"دوره گردم کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی می خرم "

خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا ! سفره خالی می خرید ؟ . . .

 محمدرضا یعقوبی


پنج‌شنبه 18 شهریور 1389 :: 18:25 :: نويسنده : herfe20

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟